تبليغاتX
خزان
روستای اورامان در استان کردستان:

حیف که دوربینم خیلی خوب نبود !!!!!!

+ نوشته شده توسط مجید در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 22:27 |





از قهرمانی پرسپولیس خیلی خوشحال شدم چون هم از بچگی پرسپولیسی بودم و هم از اون بیشتر چون قطبی مربی پرسپولیس بود .
واقعا خیلی مسخره می شد اگه این همه آدم الکی سر کار می رفتن.
خدایی اگه سپاهان قهرمان می شد خیلی خنک بود!!!!!!
+ نوشته شده توسط مجید در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:48 |






فرانسیسکو گویا ، نقاش صاحب سبک اسپانیایی که در زمان حیات خود شاهد جنگ های زیاد و ریختن خون انسان های زیادی بود راوی داستانی است که در آن دفاع از دین و آزادی بهانه ای است برای به تباهی کشیدن زندگی انسان ها. فیلم زیبا و تکان دهنده ی ارواح گویا به کارگردانی میلوش فورمن و با بازی های زیبای خاویر باردم ، ناتالی پورتمن و استلان استارزگارد ، محصول سال 2007 را پیشنهاد می کنم از دست ندید.
سکانس پایانی فیلم برای من که هیچ وقت فراموش شدنی نیست.
در پوستر فیلم (گوشه پایین سمت چپ) یکی از معروفترین نقاشی های گویا مربوط به  صحنه های  اشغال اسپانیا  دیده می شود.

+ نوشته شده توسط مجید در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:34 |
+ نوشته شده توسط مجید در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:21 |
+ نوشته شده توسط مجید در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:17 |
+ نوشته شده توسط مجید در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 21:19 |
+ نوشته شده توسط مجید در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 21:14 |
21 آذر، سالروز تولد احمد شاملو
+ نوشته شده توسط مجید در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 19:49 |
 

بودن

گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
 
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!

احمد شاملو

+ نوشته شده توسط مجید در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 14:32 |

زرتشت پاسخ داد :"من آدمیان را دوست می دارم"

قدیس گفت :"چرا من سر به بیابان و جنگل نهادم؟ مگر نه آن که من نیز آدمیان را بی اندازه دوست می داشتم؟

اما اکنون خدای را دوست می دارم  نه آدمیان را . آدمیان نزد من چیزی ست بس نا کامل . عشق به آدمی مرا مرگ آور است. "

زرتشت پاسخ داد:" سخن از عشق (به آدمیان) در میان نیست!من آدمیان را هدیه ای آورده ام."

قدیس گفت:" ایشان را چیزی مده . بل چیزی از (بار) ایشان بستان و با ایشان بکش.این کار بیش از همه مایه ی خوشنودی ایشان است . اگر که تو را نیز مایه ی خوشنودی باشد.

"اگر خواستی ایشان را چیزی دهی صدقه ای بیش مده و بگذار آن را نیز دریوزه کنند!"

زرتشت پاسخ گفت :"نه هرگز صدقه نخوهم داد زیرا نه چندان مسکین ام که صدقه دهم."

قدیس به زرتشت پوزخندی زد و گفت:"پس ببین گنجینه هایت را خواهند پذیرفت یا نه! آنان به خلوت گزینان بد گمان اند و باور ندارند که ما برای هدیه دادن بیاییم."

گام هامان در کوچه هاشان طنینی سخت تنها می افکند و شبانگاهان در بستر چون صدای پای مردی را بشنوند که دیری پیش از بر آمدن خورشید می گذرد چه بسا از خویش می پرسند که : این دزد به کجا می رود؟

"به آدمیان روی مکن. در جنگل بمان ! همان به که به جانوران روی کنی!چرا نه چون من باشی  خرسی میان خرسان پرنده ای میان پرندگان؟"

زرتشت پرسید :"قدیس در جنگل چه می کند؟"

قدیس پاسخ داد :"سرود می سرایم و می خوانم و با سرود می خندم و می گریم و زمزمه می کنم: این گونه خدای را نیایش می کنم.

با سرود و گریه و خنده و زمزمه خدایی را نیایش می کنم که خدای من است. اما تو ما را چه هدیه آورده ای؟"

زرتشت با شنیدن این سخنان در برابر قدیس سری فرود آورد و گفت:"مرا چه چیز است که شمایان را دهم! باری بگذار زودتر بروم تا چیزی از شمایان نستانم!" و این گونه پیر مرد و مرد  خنده زنان چون دو پسرک  از یکدیگر جدا شدند.

اما زرتشت چون تنها شد با دل خود چنین گفت:" چه بسا این قدیس پیر در جنگلش هنوز چیزی از آن نشنیده باشد که خدا مرده است!"

 چنین گفت زرتشت ـ  نیچه

+ نوشته شده توسط مجید در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 19:53 |